خرید بک لینک
از طرفی به مصمم بودنش حسودی هم می کردم قرار نبود کسی با حرکات ژانگولری و بازوهای پف کرده مخم را بزند ،جزوه هایم در هیچ کدام از راهرو های دانشگاه نریخت و از شعر خواندن توی کافه و بوی قهوه و این سوسول بازی ها هم خبری نبود .تمام مدت آنجا مرد سر به زیر و آرامی نشسته بود که تصمیمش را گرفته بود و روی انتخ

برچسب: نویسنده: آرین اسدیان تاريخ: دوشنبه 29 خرداد 1396 ساعت: 7:17

گاهی خودم را در آینه نگاه می کنم ،مثل تمام سال هایی که گه گاه به چشم هایم در آینه زل زده ام و از خودم پرسیده ام که آیا با تمام وجود شاد هستم یا غمی پیچک وار تمامم را گرفته ؟ آرام آرام از بهت و پریشانی این چند سال اخیر بیرون آمده ام از نگاه های مات و خیره ی پشت پنجره خبری نیست .باران دلگیرم نمی کند و

برچسب: نویسنده: آرین اسدیان تاريخ: سه شنبه 9 خرداد 1396 ساعت: 0:37

صبح ،تاکسی ،ده پله که بالا می روم ،دسته کلید،شیر کاکائو ،ظهر ،دسته کلید ،ده پله که پایین می آیم ،تاکسی و تکرار دوباره ی تمام کارهای خرده ریزی که این بین انجام می دهم در فاصله ی زمانی بعدازظهر تا شب ریتم منظم کسل کننده ای به روزهایم داده.و بدتر از آن عادت به این تکرار است که کم کم حافظه ام را رو به ز

برچسب: نویسنده: آرین اسدیان تاريخ: سه شنبه 9 خرداد 1396 ساعت: 0:37

چلچله از روزهای نو بگو

از بهاری که در رگ های شاخه های عریانِ درختان

خفته است...

برچسب: نویسنده: آرین اسدیان تاريخ: سه شنبه 9 خرداد 1396 ساعت: 0:37

هشت ماه بعدازظهرها را مشغول کار بودم .بی پنجره یا دربی که غروب آفتاب را نشانم بدهد .وقتی به محل کارم می رسیدم آفتاب نزدیک کوه ها بود و وقتی بیرون می زدم ستاره ها آسمان را گرفته بودند .به جز روزی که حالم بد بود و بعدازظهر را نرفتم سر کار هیچ بعدازظهر دیگری توی خیابان ،خانه ،کافه یا هر جای دیگری نبود

برچسب: نویسنده: آرین اسدیان تاريخ: سه شنبه 9 خرداد 1396 ساعت: 0:37

توی تاکسی حسی داشتم مثل کشیده شدن به دو جانب ! یک جانب دلتنگیم برای مکان و آدمایی بود که یک سال رو هر روز باهاشون گذروندم باهاشون خندیدم ازشون دلخور شدم حرف زدیم غصه خوردیم شاد بودیم گله کردیم و یک جانب خوشحالیم برای زمان و ساعت هایی بود که می تونستم به این تن خسته استراحت بدم و در تملک خودم باشم .

برچسب: نویسنده: آرین اسدیان تاريخ: سه شنبه 9 خرداد 1396 ساعت: 0:37

هر روز نزدیکتر دارم به تاهل نزدیک می شوم .تاهل ،تعهد و تمام مراسم گیج کننده و شیرین این بین .من به مردی متعهد می شوم که قرار است دست هایم را بگیرد و در خوشی ها و ناخوشی ها در کنارم باقی بماند .ما قسم می خوریم که در متشنج ترین لحظات زندگیمان به یاد بیاوریم که چطور لبخند یکدیگر را دوست داشتیم و برای پ

برچسب: نویسنده: آرین اسدیان تاريخ: سه شنبه 9 خرداد 1396 ساعت: 0:37

صفحه بندی